پسر - کارشناسی:

آمدم که آنچه برای دانستن و آنچه برای تجربه کردن هست بدانم و تجربه کنم، اما دانستنی ها بسیار و وقت و سرمایه کم است و مشکل همین است!

آب دریا را اگر نتوان کشید هم به قدر تشنگی باید چشید!
پسر - کارشناسی ارشد:

خیلی حرفهاست که دل تنگمان می خواهد بگوییم اما چه سود !

ایکاش حرفهاتون را میزدید!
پسر - کارشناسی:

رشته ای برگردنم افکنده دوست ...... میکشد هرجا که خاطرخواه اوست

آیا دوست خودتون رو شناخته‌اید؟ اگه اینطوره خیلی خوبه!
پسر - کارشناسی:

سلام زندگی مثل نردبان میمونه پله اول تولد پله دوم دبستان سوم دبیرستان چهارم دانشگاه یا به زور یا به عشق یا به اجبار خدا کنه هرکاری میکنی با عشق باشه بهتر نتیجه میده حالا هر چی عقلت میگه با عشقت سازگار باشه بهتر اجبار خیلی چیزها می تونه باشه فرهنگ جامعه محیط خانه و...زور هم میتونه خیلی چیزها باشه اما اینکه روحمان سر گردونه اینکه خودمان را نشناختیم یک حقیقته

امیدواریم که نتیجه این سرگردونی ها شناخت خود باشه!
دختر - دکتری:

به نظر بنده اعتدال به معنای صراط مستقیم نیست واعتدال امری نسبی هست ومعنای عدالت هم نمیدهد ومیانه روی در بعضی چیزها معنی نداره مثل تب مثل درد مثل عشق

من که نفهمیدم ربط این نظر شما به سئوال بنده چه بود! ولی موضوع خوبیه که بعدا در باره‌ی اون نظر سنجی کنیم!
دختر - کارشناسی:

استاد عزیز بحثهای شما فلسفیست ومن عاشق فلسفه! بالاترین نمره این درس را داشتم

خوب! پس چرا پاسخ سئوال رو ندادید! نکنه این یک پاسخ فلسفیه!!
پسر - کارشناسی:

با سلام ۱.هر فردی به خاطراهدافی که در ذهن دارد تلاش میکند، درس میخواند و.. به نظر بنده اگر ما فقط برای زندگی راحت و تشکیل خانواده و..درس بخوانیم سطح فکری و سطح اهداف خود را بسیار پایین اورده ایم. تشکیل خانواده و...بسیار مورد نیاز است ولی اگر ما اهداف بزرگتری مد نظر داشته باشیم این اهداف کوچکتر هم در سایه ی ان محقق میشود. چو۱۰۰ اید ۹۰ هم پیش ماست

اما ان هدف بزرگترچیست؟ به نظر اینجانب ان هدف بزرگترخدمت به اسلام است وتحقق برای تشکیل حکومت مستقل اسلامی، حکومت که واقعا اسلام در ان اجرا شود! ما انقلاب کردیم که اسلام مرده را احیا کنیم ولی با وجود پیشرفت ها، از اهداف خود بسیار دورهستیم. در شرایط کنونی جهان ما باید تلاش کنیم تا ایران اسلامی راخودکفا کنیم ودرس خواندن ما چه بسا بسیار بالا تر از نماز شب زاهدی است که به خلوتی رفته و فقط دعا میکند، اسلام اکنون به متخصص نیاز دارد چون کشور اسلام را روحانیت اداره نمیکند بلکه نیاز عمده ی معیشت مردم به دست مهندسان است! البته این راه سختی زیادی هم دارد و راحت محقق نخواهد شد.

۲.مبحث مورد نظر بعدی درس خواندن خانم ها در رشته هایی مثل مکانیک است! ایا چنین دخترانی قصد دارند وارد محیط کار شوند؟ ایا با روحیه ی آنها سازگاراست؟ پیامبر(ص)میگویند "زن ریحانه است" زن گل است، ایا روحیه ی لطیف او اجازه ی کار در محیط های مردانه را میدهد؟ ایا تربیت فرزندش اسیب نمیبیند ودر کل بنیان خانواده سست نمیشود؟ ما به هیچ وجه نمیگوییم دخترها را درخانه حبس کرده ولی"هر کسی را بهر کاری ساختند" با تشکر

ممنون! یه چیزایی گفتید که من چی بگم! میزارم دختر خانمها جواب بدن! شاید تو بحث و نظر سنجی مشارکت بیشتری کنند!
پسر - کارشناسی:

سلام ۱-استاد به خاطر همین کاراتونه که عاشقتونم ! (پسر!) چون از همون جلسه و برخورد اول مشخص بود که نیومدید دانشگاه یه مشت فرمول تو مخ بچه های مردم کنید و حقوقتون رو بگیرید !

۲- اگر یه دلیل وجود داشته باشه که از اومدن به این دانشگاه پشیمون نباشم آشنایی با اساتیدی مثل شما ، دکتر فرزین ، دکتر شیرانی ، دکتر فدایی و.. که هر لحظه از کلاسشون برای من درس زندگی بوده نه انتقال حرارت و طراحی قالب و....

اما بعد، من وقتی اومدم دانشگاه هدفم این بود که یه مهندس مکانیک خبره بشم، برای خودم کارخونه بزنم، محصول جدید و خلاقانه تولید کنم یا حداقل یه دستی به سرو گوش صنعت خودرو این کشور بکشم که دیگه پراید تولید نکنیم !!! در واقع دوست داشتم که بتونم خلق کنم ! که بتونم ایده هامو تبدیل به واقعیت کنم - در واقع اول میخواستم برم معماری که با مشورت و تحقیق بیشتر به این نتیجه رسیدم برم مکانیک . راستش تا ترم پیش تقریبا از همه ی اهدافم دست کشیده بودم و منتظر بودم که کنکور ارشد بدم و بعد ببینم چی میشه !

اما از وقتی سرکلاس دکتر فرزین رفتم تصمیم گرفتم که درسم رو برای خدمت به کشورم و مردم کشورم بخونم . اگر تونستم تو کنکور ارشد نتیجه ی خوب بگیرم و دانشگاه خوب قبول شم از راه آکادمیک و تا دکتری - ان شا الله ، اگر نشد هم وارد صنعت بشم البته برای رسیدن به هدفهایی که به خاطرشون اومدم مکانیک.

دکتر لطفا یه روزی در هفته - ترجیحا آخر هفته - روبذارید برای این که بچه ها بیان با شما مشورت کنن . تا حالا چند بار خواستیم بیایم ولی نتونستیم پیداتون کنیم .

خیلی ممنون! ولی خیلی احساساتی ننویسید که برامون حرف در نیارند! من اگه تو دفتر خودم تو دانشکده نباشم معمولا تو مرکز ابررایانه هستم. البته اگر آخر هفته منظورتون پنجشنبه یا جمعه ست قبلش هماهنگ کنید حتما هستم!
پسر - کارشناسی:

با سلام و عرض تبریک عید نوروز پیشاپیش

اگر بخواهیم روراست باشیم اکثریت افراد از جمله خودم یکسری علایق در زندگی ام داشته ام (منظورم قبل از وارد شدن در دانشگاه است) اما صرفا درس خواندن من به اندازه ۳۰ درصد علاقه بوده و بقیه ان به خاطر این بوده که هرکسی را دیده ایم میگفته درس بخونید که خیلی خوبه.... این حرف تفکری در ان سنین در ادم ایجاد میکنه که هیچ کار دیگری بهتر از درس خوندن وجود نداره حال که واقعیت چیز دیگری است. من به شخصه در هر برهه زمانی دارای یک علاقه خاص بوده ام. پس از دیدن رتبه لیسانس اطرافیان در مشورت کردن ارزوهای خودشون را القا نموده ولی به هر حال موضوع بسیار مهمی که همه حتی خود من بعد از این چهار سال به ان رسیدم این است که همه این درس خواندن ها برای رسیدن به پول زیاد بوده است و همه چیز در این کلمه برای زندگی ما خلاصه شده است. بیشتر از این نظر نمیدم اما من برای یافتن این پول حاضر شده ام تمامی حقارت ها و ناراحتی های این نظام اموزشی اشتباه را به جان بخرم. علاقه به درس در جامعه ای که اختلاف طبقاتی زیادی وجود داره یک مورد بسیار بی ارزش محسوب میشه.... شما سوار بنز بشو اما دیپلم داشته باش... همه جلوی تو سر خم میکنن ... این نظر منه میتونه اشتباه باشه خواهشا شما ببخشید!!! به امید موفقیت

نظر شما خوب و محترمه و شاید خیلی ها با اون موافق باشن و شاید خیلی ها مخالف! ولی من ناراحت شدم که میگید حقارت و ناراحتی در این نظام آموزشی اشتباه به جان خریده‌اید!!!
دختر - کارشناسی:

با سلام من با نا آگاهی به دانشگاه آمدم نمی دانم چرا تا حالا انصراف نداده ام ، فکر می کردم در دانشگاه با افراد مهمی آشنا خواهم شد و بدین ترتیب خواهم توانست کاری پیدا کنم و پول دربیارم و باری از دوش پدر و مادرم بردارم اما حالا شدم باری اضافه بر دوش آن ها. اما الان فکر می کنم تمام مشکلاتم به خاطر بی عرضگی و بزدلی خودم بوده و احساس گناه می کنم و دلم می خواد به خاطر این بی کفایتی ها و نداشتن شهامت مجازات بشم.

به نظر نمیاد که بی کفایت و یا بدون شهامت باشید. این احساس شما هم غیر معمول نیست! خیلی ها در سختی های درس خوندن گاهی اینجوری میشن! ولی من به شما بگم که درس خوندن هیچ فرزندی از دید پدر و مادرش بار اضافه نیست (البته خیلی خوبه که فرزندان رعایت شرایط والدین خود را بکنند)
پسر - کارشناسی ارشد:

استاد عزیزم لطفا نظرتون را در مورد جبر و اختیار بفرمایید

فکر کنم یکی از دانشجویانی که نظر داده بود عاشق فلسفه بود! از ایشون میخوام که جواب بده! البته میگن که نه جبره و نه اختیار بلکه یه چیزی این وسطهاست! ولی من بیشتر به وسط مایل به  اختیار معتقدم!
پسر - کارشناسی:

یا ناطق

اکنون غروب پنج شنبه است و من از امتحانی سخت، تازه به منزل رسیده ام و آرام گرفته ام. شاید در آرامگاه ابدی ام و خود نمی دانم! صدای دلنشین موزیک کلاسیک غربی کمی مرا روی پاهایم نگه داشته اند. گشتی در سایت ها می زنم تا از اخبار روز مطلع شوم. به هر حال می گویند دانشجو باید قشر بیدار جامعه باشد و قلب تپنده ی آن! البته مدام در این فکرم که این کارم مبادا وقت تلف کردن باشد و فردا روزی که ایام امتحانات است خود را ملامت و سرزنش کنم. در این میان آماری ذهنم را خیره میسازد. توجه کنید: "ذهنم" را خیره می سازد. «رئیس موسسه پژوهش و برنامه ریزی آموزش عالی آمار کل دانشجویان کشور تا پایان ۳۱ شهریور ماه ۸۹ را سه میلیون و ۷۹۰ هزار و ۸۵۹ نفر اعلام کرد. یک هزار و ۲۹۸ عضو هیئت علمی با مرتبه استادی، ۲ هزار و ۷۵۸ نفر با مرتبه دانشیاری، ۱۰ هزار و ۱۲۴ نفر با مرتبه استادیاری و ۱۹۴ نفر مربی آموزشیار در دانشگاههای تحت پوشش وزارت علوم، تحقیقات و فناوری فعال هستند .» یاد آن دوستی افتادم که می گفت از سال ۳۲ -تاسیس دانشگاه تهران- تا بهمن ۵۷ تمام دانشگاه های کشور نزدیک به ۵۰۰ هزار فارغ التحصیل روانه ی جامعه کرده اند و از بهمن ۵۷ تا امروز بیش از ده میلیون فارغ التحصیل!!!

انگشت به دهان مانده ام از این آمار. رنج دهنده است این ارقام. اینکه کرسی استادی از صدر محافل به نقل مجالس تبدیل شده!! اینکه تعداد دانشگاه های کشور پا به پای دبیرستان ها و مدارس رو به فلک کشیده است. اینکه ظرفیت های بازار کار تقریبا ثابت مانده و نیروی کار بیست برابر شده و این یعنی یک جنگ تمام عیار. تعجب کردید؟ مگر اینکه بیست نفر برای تصاحب یک پست رقابت کنند چیزی جز یک جنگ عظیم است؟ جنگی که سلاح هایش رشوه و چاپلوسی و مدح مدیران بالا دستی و پولشویی و هزار جور کثافت کاری دیگری است. جنگ کثیف است و سلاح هایش کثیف تر. جنگی که فرمانش را ؟؟؟؟؟؟؟ صادر کرد با آن تز مدرن و پیشرو اش که می گفت: یک فارغ التحصیل لیسانس اگر بقال هم شود بقالی را بهتر اداره می کند!!! عجب!! از قیاسش خنده آید خلق را!! به این فکر میکنم که بزرگانم نسخه ی آینده ام را در بقالی پیچیده اند. یک بقالی شیک و مدرن که زینت خیابان های دولت مردان و شهرداران برتر است تا میهمانان خارجیشان را در خیابان های شهر بگردانند و بگویند ببینید چه شهرهای مدرنی داریم؟ تا با بادی در گلو برایمان ارقامی نجومی بخوانند از بالاتر رفتن سطح سواد و علم کشور!! تا یاد دارم سیاستمداران خبره!! بر تعداد هم قطاران من و زیادی دانشجویان نازیده اند و کیسه های رای شان را پر کرده اند!! و ما زیر پوست شهر خیره خیره آنان را می نگریسته ایم و فقط می نگریسته ایم...

یاد اولین روزی می افتم که وارد مدرسه شدم. آن روزها می گفتند: آمادگی. حالا قرار بود برای چه آماده شویم نمی دانم! روز اول دیر رسیدم. زمانی که به مدرسه رسیدم جشن تمام شده بود و من آرزو می کردم کاش کمی زود تر آمده بودم. شاید اگر واقعا کمی زود تر آمده بودم مجبور به ورود به این جنگ تمام عیار نبودم. آری جنگ. آن هم از نوع تحمیلی اش. اما نمیدانم چند ساله است این جنگ و با کدام قطعنامه متوقف می شود. اصلا نمی دانم این جنگ نرم است یا سخت؟!

گفتم سخت یاد سربازی می افتم و دو سال تباهی و بیکاری اش و مصرف بودجه های کشورش و فواید بی شمار برای اسلام و مسلمینش!! مصرف بودجه هایی کلان فقط برای سرگرم کردن عده ای به هم دیگر تا بر هم نظارت کنند در پادگان ها! تباه شدن دو سال طلایی از زندگی یک جوان معصوم! بگذارید کمی به سربازی از زاویه دیگری بنگریم. دو سالی که پسر های کشور ؟؟؟؟؟ مشغول خدمت مقدس سربازی اند دختر های مملکت ؟؟؟؟؟ که اکنون کسانی که قرار بود شوهرشان باشند، از فرط بی شوهری چاره ای جز تحصیل ندارند و تحصیل هم یعنی بالا رفتن مدرک و فتح قله های مدرک! پسرها پس از سربازی هم با شکاف علمی روبرو می شوند. جوانانی که تا قبل از سربازی برای یک زندگی مشترک و مفید برای جامعه مناسب بودند پس از سربازی دیگر در یک سطح نیستند. چیزی که هر روز پیشرفت می کند چیزی جز مهریه هایی که با مدرک تحصیلی نسبت مستقیم دارند و هردو اکیدا صعودی اند، نیست!!! آری اکنون بخش عظیمی از جوانان با انسداد در ازدواج مواجه اند و آن دختر باید آستین بالا زند و شوهرش را خودش پیدا کند، آن هم در کنار خیابان ها و پارک ها و این چنین است که تریبون های نماز جمعه مکانی است برای اعتراض به آستین های بالا رفته ی دختران!! دختران مملکت ؟؟؟؟؟!! و پسرهای مملکت ؟؟؟؟؟ که از خدمت مقدس سربازی بازگشته اند بدون سابقه ی کاری و همچنین ذهنی که اندوخته های علمی اش را فراموش کرده در جنگ عظیم تصاحب شغل جا می مانند. و کارش می شود گشت زدن در خیابان ها!! این چنین است که پسران مملکت ؟؟؟؟؟ و دختران مملکت ؟؟؟؟؟ یکدیگر را می یابند!!

بگذریم!! چرا که از قدیم گفته اند صلاح مملکت خویش خسروان دانند! و ما هم که خسرو نیستیم. دانشجوییم! شخصی را گفتند در بغداد چه می کردی گفت: عرق!! حال و روز ما دانشجویان هم چنین است.در دانشگاه عرق میکنیم!

خب! از شما می پرسم آیا این دلایل برای درس خواندن کافی نبود؟ بخوانی که چه بشود؟ بگذارید بگویم چه بشود.

باید از اوایل کودکی که دوران بازیگوشی است درس بخوانی تا در امتحانات ورودی دبستان و پس از آن راهنمایی و بعد تر دبیرستان پذیرفته شوی. خب. پذیرفته شوی که چه بشود؟ که بتوانی در دانشگاهی خوب پذیرفته شوی. وارد دانشگاه شوی و فقط و فقط درس بخوانی (و اصلا سالها سرسختانه درس خوانده ای تا وارد دانشگاه دولتی شوی تا بتوانی بهتر درس بخوانی.) طنز روزگار اینجاست که وقتی تو درس می خوانی و به خیالت آینده ات تضمین شده است، آن ها که سالها قبل درس نخواندند و کیف زندگی را بردند و درس نخوانیشان آنان را روانه ی دانشگاه آزاد اسلامی(سه دروغ بزرگ تاریخ، همان هدیه ی ؟؟؟؟؟؟!)کرد، نمرات بالا گرفتند و تازه نه به دلیل سخت کوشی خودشان که به دلیل سهل گیری اساتیدشان! در کنار درس، آرام آرام وارد بازار کار شدند و کار کردن را آموختند حال آن که تو تنها درس خواندن را آموخته ای! و در این جنگ تحمیلی تمام عیار استخدام حق کسانی است که کاردان اند و نه کتاب خوان!! و تو در تمام روزهایی که عقب ماندنت را می بینی باید از زبان استاد راهنمایت بشنوی که سیاست ما در دانشگاه صنعتی آن است که اگر دانشجو به علت فعالیت های عملی ،قرار است معدلش یک نمره کاهش یابد اجازه این کار را به او ندهیم!!

راستی! می دانید معنای سیاست چیست؟ می دانستید سیاست در لغت یعنی کتک زدن؟!! عجب تقارنی در این نام گذاری هست!! صدای موزیک هنوز هم مرا نوازش می دهد... کمی به دانشگاهم فکر می کنم. جایی که همه چیزش مهندسی شده است. خطوطی که روی تخته های کلاس هایش رسم می شود همه عمود بر هم هستند، با زوایایی تیز و تند. افسوس که در نظر مهندسان نمی توان دایره رسم کرد. دایره رسم ناشدنی است! اصلا به زیبایی یک دایره فکر کرده اید؟ به این فکر کرده اید که قرن ها پیش خواجه نصیرالدین طوسی چگونه هزاران قضیه را در یک دایره خلاصه کرده است؟از نظر من دایره بزرگترین روسپی اغواگر تاریخ است. می دانید هنر دایره چیست؟

چه می گویم؟ این جا با هنر بیگانه اند. این جا و در این دانشکده باید از علم بگویی. علم و فقط علم. هنر برای اهل جنون است نه یک مهندس و استاد دانشگاه در یک رشته ی مهندسی! استاد دانشگاه باید شان استادی اش را حفظ کند. پر ابهت و باوقار راه برود. زیاد نخندد. خنده ی زیاد دانشجویان را زیاد به او نزدیک می کند. اصلا استاد تا می تواند باید از سخن گفتن با دانشجو بپرهیزد. پاسخ هایش کوتاه و صریح باشد و بی هیچ ظرایف و لطایفی. مبادا دانشجو خیال کند می تواند به این راحتی با استادش ارتباط برقرار کند. استاد باید وقتی در راهرو های دانشکده راه می رود چنان راه برود که دانشجویان زیاد به او نزدیک نشوند. سرش را زیر بیندازد تا مبادا دانشجویی با او ارتباط چشمی برقرار کند. مبادا مجبور شود در سلام کردن پیشی بگیرد. اگر هم با سلام از سر احترام و مهر دانشجویی مواجه شد جوابش را آرام و زیر لب و با سنگینی تمام بدهد. آدم را یاد مناسک نظامی می اندازد این رفتارها. همین است که اینجا دایره ها مهجور مانده اند. کسی نمیتواند یک دایره با تمام ظرایفش رسم کند!! چه می گویم؟ نمی دانم آیا امثال بازرگان استاد دانشگاه نبودند و فرنگ نرفته بودند؟ آیا در نظم ودیسیپلین چیزی کم داشتند که تمام دانشجویانش را علاوه بر آن که آموزش می داد پرورش هم داد! دانشجویانی که مریدش شدند؟

آری . این است کلید گم شده ی ما. ۵ سال ابتدایی و ۳ سال راهنمایی و ۴ سال دبیرستان و پیش دانشگاهی درس خواندیم و پدرهامان حاصل رنج هایشان را در اختیار ما گذاردند تا تحصیل علم کنیم و پرورش یابیم و آیین ادب و مروت و مردانگی را بیاموزیم ولی افسوس . به دانشگاه آمدیم و فقط درس خوانده بودیم و بس. به این خیال که در دانشگاه آموختنی های دیگری هم هست. استادی هست که از او همه چیز بیاموزی،درس زندگی کردن را. درس مردانگی و مهر استادی را. ولی بعداً فهمیدیم که این دون شان استاد است. خیال می کردیم با یک نگاه پر جاذبه ی استاد باید اشتباهاتمان را داوطلبانه و مشتاقانه بیابیم و اصلاح کنیم اما اکنون فهمیدیم دانشجو با دیدن استاد همواره باید یاد نمره و امتحان باشد. یاد مقاله های بی فایده که هیچ دردی از جامعه را دوا نمی کنند الا پر کردن رزومه های مضحک. و همین رزومه های مضحک است که چنان مهره ی مار می مانند برای بزرگ شدن و باد کردن و ورم کردن. چه خنده های تلخ و دردآوری بر لبانم نقش بسته است...

و آن موزیک دلنشین که مرا روی پاهایم نگه داشته بود رو به پایان است. دیگر وقتی برایم نمانده است... بهتر است هرچه سریع تر لب از سخن بازبندم ... خلاصه آن که باید درس خواند تا در آن جنگ تحمیلی تمام عیار بازنده نباشی... و آن موزیک دلنشین که به پاهایم توان بخشیده بود تمام شد...

امید آنکه موزیک دلنشین زندگی شما همواره نواخته شود و توان کار و رقابت داشته باشید! البته پاسخ دختر خانمها به برخی اظهارات شما! بر عهده خود ایشان خواهد بود! ولی مثل اینکه از نرفتن دختر خانمها به سربازی و اجبار پسر ها به رفتن به سربازی  دل پوری دارید!
پسر - کارشناسی:

با سلام خودتان بهتر می دانید سه انتخاب بیشتر وجود نداره:

۱- ترک تحصیل ورفتن توبازار کار که اونم یا باید کارگری کنی یا سرمایه دارباشی

۲- بری دنبال درس که بیکار نمونی حالا یا به عشق پولدارشدن یا برای کلاس گذاشتن یا عاشق علم باشی حالا مشکل بیشتر میشه اول اینکه علمی که عشقش را داری ممکن پولساز نباشه یا اینکه استعدادش را نداشته باشی پس باید علمی را بیاموزی که هم پولساز باشه هم استعدادش را داشته باشی به شرط اینکه سرمایه نخواهد یا اگر هم خواست بتونی از پسش بر بیای یا حمایت بشی زیر بنای همه ی اینا یک اراده ی محکم و یک محیط مناسبه باید یک عشق و یک انگیزه تقویتت کنه شانس هم که دیگه خیلی مهمه اما استاد عزیزم اخر همه چیز عشقه هر فکری هر تلاشی که میکنی باید عاشقش باشی تا نتیجه بده اما خیلی سخته روحت را ارضا کنی ولی هر چی ادم یاد بگیره بازم کمه بر می گردیم به همان حرف معلم مدرسه مان علم بهتر است یا ثروت اما چه علمی و چه ثروتی ولی حالا همه دوست دارند ثروتمند شوند ان هم خیلی زود!

انتخاب سوم رو هم گذاشتن خودمون حدس بزنیم!
پسر - کارشناسی:

اگه درس نخونیم کار که نیست پس باید بریم خدمت در نتیجه باید درس بخونیم

قابل توجه مسئولین نظام وظیفه!
پسر - کارشناسی:

با سلام چی فکر می کردم و چی شد!

آمدم دانشگاه تا مهندس شوم! غافل از اینکه همه ی جامعه ی امروزی مهندس شدند!

چه می شود کرد! برای کسی که نه پارتی دارد و نه حرفه یک راه می ماند : تحصیل!

و تحصیل برای یک پسر شده یک جور خریدن فرصت برای عقب انداختن تحصیل!

ممنون برای ایجاد چنین فرصتی برای به خود آمدن دانشجویان

یا حق!

حق نگهدارت!
پسر - کارشناسی:

به نام خدا باسلام شاید اولین باری که جرقه ی درس خواندن و ادامه ی تحصیل به صورت حرفه ای در ذهن من زده شده درست سال های اول تحصیلم در دوران ابتدایی و زمانی بود که پسر خاله و عموهایم در مقطع دبیرستان در رشته ی ریاضی تحصیل می کردند و کم کم خود را برای کنکور آماده می کردند. همان موقع بود که شوقی عجیب به ریاضی در وجودم پدیدار شد.

اما؛ اگرکمی دقیق تر بنگرم؛ متوجه می شوم که از خیلی قبل تر من در خودعلاقه به کارهای فنی و مهندسی را یافته بودم. زمانی که فقط سه چهار سال داشتم و به گفته ی پدر و مادرم؛ عاشق نگریستن به موتور پدر و وارسی آن بودم. شاید از همان روزها من در حال آماده شدن برای مکانیک بودم؛ چه کسی می داند؟ حالا که علم کمی پیشرفت نیز کرده است؛ روانشناسان بر گفته ی من صحه گذاشته اند که آری! آینده ی یک انسان در بزرگسالی درست از همان سال های اول کودکی رقم می خورد و حساس ترین دوران زندگی انسان؛همین دوران کودکی اوست....

بگذریم. حالا که دلیل درس خواندن و علاقه ی خود به دانش؛ آن هم از نوع فنی را بازگو کردم؛ بگذارید کمی هم گلایه کنم!!! نمی دانم آیا من اشتباه می کنم یا نه؟! از یک چیز ساده شروع کنیم. همین محیط دانشگاه. از شما میپرسم؛ آیا به نظر شما که چندین سال از عمر خود را به تحصیل در خارج کشور سپری کردید؛ آیا محیط یک دانشگاه مولد این گونه است؟؟؟

آیا در دانشگاههای معتبر دنیا هم این قدر به مسایل تئوری اهمیت می دهند و ما مطلع نیستیم؟!

آیا محمود اشرفی زاده اگر در همان واترلو می ماند؛ الان مجبور بود برای گرفتن یک بودجه ی تحقیقاتی این قدر التماس کند؟

آیا محیط آزمایشگاه یک دانشگاه؛ که مثلا جزو دانشگاه های برتر کشور نیز است، این گونه باید باشد؟

چقدر از بودجه ی این دانشگاه صرف کارهای تحقیقاتی و پژوهشی می شود؟

چقدر از بودجه ی این دانشگاه مذکور صرف کارهای زیربنایی می شود؟

در انتخاب و گزینش هیئت علمی یک دانشگاه چه معیارهایی وجود دارد؟

آیا دانشگاه های فنی چقدر در تولید علم سهم دارند؟

اصلا مگر ما در تولید مقاله یکی از چند رتبه ی برتر منطقه نیستیم؛ پس تولید ثروت به کمک این علم کجاست؟

آیا وضعیت مابعد از ۳۳ سال انقلاب باید بدین شکل باشد که برای گرفتن سبد کالا در صفوف طویل بایستیم؟

آیا واقعا حق یک مهندس در مقابل یک دانشجوی پزشک یا دندان پزشک یا داروساز پایمال نمی شود؟

چرا دانشجوهای فنی بعد از ۴؛ ۵ سال تحصیل طاقت فرسا بایدحقوقی برابر با یک فرد دیپلمه بگیرند؟

آیا این برابری حقوق مشکل دانشجوست یا برنامه های علمی یک دانشگاه؟

چقدر دانشگاه های کشور با علم روز دنیا پیش می روند؟

آیا این درست است که دینامیک چه در زمان نیوتون و چه در زمان انیشتین و چه در زمان حال به یک شکل واحد بوده است و تا ابد نیز به همین شکل می ماند. پس ما چاره ای جز مطالعه ی همان مطالب علمی قدیم را نداریم؟؟؟

چقدر اساتید مامعیار های ارزیابی خود را مبتنی بر توانایی هر دانشجو قرار می دهند. به گفته‌ی خود شما همه قرار نیست انتقال حرارت دان شوند. من با اجازه ی شما؛ جمله ی شما را به این شکل تصحیح می کنم: قرار نیست همه دانشجویان همه ی مطالب یک درس را به شکلی واحد بیاموزند. یک نفر که توانایی کار با رایانه را دارد باید در یک درس مذکور کارهایی مبتنی بر کار با رایانه (مثلا کارهای نرم افزاری ) را انجام دهد. نفر دیگر که توانایی ذهنی بالایی را دارد باید کارهای تئوری و علمی پایه را در همان درس مذکور انجام دهد. و....

آیا فرار مغزها همان چیزی نیست که ما مستحق آنیم؟!

آیا زندگی در آینده در ایران؛ چه از لحاظ امنیت اجتماعی و چه از لحاظ امنیت اقتصادی و شغلی؛ محیطی مناسب برای ما و فرزندان ماست؟؟؟

نمی دانم؛ ولی وقتی با همین سن 22 ساله ی خود نگاهی به عقب می اندازم؛ متوجه می شوم که ما به جز پسرفت هیچ کار مفیدی برای این مرز و بوم انجام نداده ایم. ما؛ یعنی من و شما وامثال ماها؛ در مقابل آیندگان مسئولیم. به خدا قسم نه اسلام این است که ما از آن دم می زنیم؛ و نه آزادی این!

در آخر از شما به خاطر حسی که هنوز بعد از 20 سال تدریس در خود زنده نگه داشته اید؛ و آن حس مسئولیت در مقابل آیندگان است؛ صمیمانه سپاسگزارم و امیدوارم روزی تمام سرزمینم پر شود از انسان هایی هم چون شما در گوشه گوشه های هر قسمتی از خود.

بنویسیم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند تا آیندگان ندانند بی عرضگان این برهه از تاریخ ما بوده ایم....

دوستدار همیشگی شما

ایکاش سنگ مزارم آنقدر جا داشت تا تمام نوشته‌هایتان را بر آن مینوشتم! ولی شماها آینده را بهتر خواهید ساخت! انشاالله
پسر - کارشناسی:

با سلام و احترام من در خانواده ای بزرگ شده ام که پدر و مادرم هر دو فرهنگی هستند، ضمنا فرزند آخر هم هستم و برادر و خواهرم نیز هر دو لیسانسه هستند. به نظر بنده هر سه عامل یاد شده در سرنوشت کنونی بنده که در حال درس خواندن هستم موثر بوده اند. این که پدر و مادر یک شخص هر دو فرهنگی باشند و این تنها شغل آنها باشد به نظر خودم نمی تواند برای موفقیت شخص یک موقعیت ایده آل به حساب بیاید برعکس دیگران که تصور می کنند این ایده آل است. چون والدین به ویژه پدر فقط مشغول یک کار خدماتی و نامحسوس از جانب فرزندان است و این موجب میشود که فرزندان در طول دوران رشد در خانواده با هیچ کار به اصطلاح عملی و قابل لمسی روبرو نشوند یا به میزان اندکی آن هم به واسطه ی دوستان یا اقوام و ... درگیر چنین موقعیتی گردند؛ این موضوع خود به خود در تصمیم گیری فرزند مبنی بر تحصیل کردن موثر است. چون تصور می کند که دنیا فقط و فقط درس است و کارهای تئوری و ... . از طرفی توقعات یا حساسیت پدر و مادر فرهنگی از فرزندشان نسبت به دیگران بیشتر است و این باعث ایجاد فشار روی فرزند می گردد. این که فرزند آخر باشیم هم موثر است. چون مسئولیت های کمتری در خانواده بر عهده ی ما محول می شود و این باعث می گردد که فرزند برای جلب توجه والدین به درس خواندن روی بیاورد شاید از این راه به موقعیتی در اجتماع (که شاید این ناشی از به اصطلاح عقده ای شدن ناشی از فرزند آخر بودن باشد!!) برسد. و مورد آخر اینکه وقتی دیگر خواهر و برادرانت آن هم اگر بزرگتر از تو باشند تحصیل کرده باشند، فشاری که به فرزند آخر وارد می شود کاملا مشخص است و نیاز به بیان نیست!!!

در آخر این را هم بگویم که به اصطلاح جو گیر شدن در دوران دبیرستان در مورد رفتن به فلان دانشگاه معتبر و فلان رشته و پروفسور مشهور شدن(!) و خارج رفتن و ... ناشی از فضای حاکم بر جامعه نیز در این امر بی تاثیر نیست...!!!

ولی در مورد خودم : من هم فشار خانواده رویم زیاد بود و هم جوگیر بودم! الان فقط من می خواهم لیسانسم با معدل حتما حداقل بالای 16 تمام بشود، تا یک کار درست و حسابی و معتبر پیدا کنم و از این راه تجربه ای جدید در زندگی داشته باشم و کمبود های زندگیم را اینگونه جبران کنم... ببخشید طولانی شد...!!

با سپاس از شما

خدا کند برنامه ریزان آموزشی کشور این نظرات را ببینند!. شما هم حتما موفق خواهید شد و دعای ما بهمراه شماست. ممنون
پسر - کارشناسی:

من مثل خیلی ها نمیگم به خاطر آدم مفیدی تو جامعه شدن و امثال این حرفا درس میخوانم به نظر من این حرفا یه مشت شعاره تنها انگیزم پول در آوردنه و بعد ایشالله زن وزندگی

شما هم انشاالله موفق باشید. البته آدم مفیدی بودن شعار خوبیه به شرطی که شعور هم پشت این شعار باشه!
پسر - کارشناسی:

سلام ساعت ۶:۴۰ شب است الان بیش از ۱۲ ساعت است که پدر ومادرم سرکارند حوصله نوشتن وخواندن ندارم اما :

اما مقدمه ای را باید .

بعضی سوالات هست که نباید بهش فکر کنی چون به نتیجه ای نمی رسی مثلا نمی دانم کروات به چه دردی می خورد ؟

نمی دانم چرا مردا از چکمه بدشون میاد اما خانوم ها عاشقش اند ؟

نمی دانم پیاز چیه که خارجی داشته باشه ؟

نمی دانم چرا مردم تو تابستون دعا می کنند برف بیاد اما وقتی میاد فحش به عالم وادم می دن ؟

نمی دانم چرا ازدواج موقت توی ایران نیست ؟

نمی دانم چرا توی ایران فقط باید یک زن گرفت ؟

نمی دانم چرا همیشه خانوم ها مقدم اند ؟

نمی دانم چرا دیپلمات های ایرانی دکمه یقه شون را می بندند ؟

نمی دونم چرا ابتدایی راهنمایی دبیرستان دخترا و پسرا جدان اما تو دانشگاه مختلط اند ؟

نمی دانم اول مردا پیر میشن بعد کچل یا اول کچل میشن بعد پیر ؟

نمی دانم چرا مردم به خدا التماس می کنند برن مشهد بعد که میرن تو بازاراش افتادن و شاید ۲ بار ۳ بار برن حرم ؟

نمی دانم چرا شهرکردی ها یا ترک اند یا لر ؟

نمی دانم چرا به علی پروین علی دومبه میگن ولی به غلام پیروانی شاه‌غلام ؟

نمی دانم چرا استاد سیالات ما ریشش رو با ژیلت میزنه و پرفسوری میزاره اما دکمه یقه شون رو می بنده ؟

نمی دان کوییز و امتحان چه فرقی دارن ؟

نمی دانم چرا دانشگاه صنعتی اینقدر بزرگه ؟

نمی دانم استخر به این بزرگی چرا ظرفیتش 12 نفر به زوره اما کلاس ریاضی مهندسی ۱۷۰ نفره است ؟

نمی دانم چرا حقوق استاد سیالات ما با مربی تربیت یکی است ؟

نمی دانم چرا تو محرم رستوران ها فست فودی ها تعطیلن ؟

نمی دانم چرا مردم وقتی لاستیک ماشینشون پنچر میشه فحش به نظام میدن ؟

نمی دانم چرا ۸ سال به ۸ سال نظر مردم توانتخابات ها اینقدر عوض میشه؟

نمی دانم چرا فوتبالیست ها و بازیگرها و مداح ها اینقدر پول می گیرن ؟

نمی دانم چرا پیتزا گرده زمین فوتبال مستطیله ؟

نمی دانم از کی پرسپولیس تیم شده رویانیان مدیرعامل ؟

نمی دانم چرا اشپز برنامه های اشپزی مردن اما مردا هیچ وقت غذا درست نمی کنن ؟

نمی دانم چراخانوم ها میان رشته مهندسی!!!؟؟؟؟ و...............

من فردی با تعلقات مذهبی هستم -مثلا اگر بخواهم ازدواج کنم از ویژگی های همسرم این که (با احترام به همه دخترهای خوشتیپ مانتویی)چادری باشه تحصیل کرده -کم سن تر از من وترجیحا حاضر به خانه داری ظرف شستن و... باشه - ودر اخر این مطلب خودم را معرفی می کنم . 2سال است از ورود من به دانشگاه می گذرد ۵۸ واحد تا قبل از ترم ۴ پاس کرده ام .

وقتی دینامیک شدم ۱۴ درحالی که معدلم ۱۸/۴۵بود و فکر میکردم میشم ۱۹ خیلی ناراحت شدم مادرم از من پرسید چت شده ؟ قضیه رابهشون گفتم. مادرم گفت یادبگیر که کارت رو تو زندگی غیر کاریت دخالت ندی و این اولین چیزی بود که پس از ۲ سال یاد گرفتم .

این ترم تازه یک چیز دیگر راهم فهمیدم استاد محاسبات گفت :شما را در ک می کنم ما هم یک روز دانشجو بوده ایم. واقعا عجیب بود تا قبل از این فکر می کرد م استادام فوق دکتری به دنیا میان که اینقدر خودشون رو میگرن (اخه یارو –ببخشید استاد –تو امریکا بوده انگلیس کانادا مالزی(!!!؟؟؟)انگلیسی حرف میزنه و...) رفیق رفیقم میگفت تو سویس استاد ها سلف مشترک دارن با دانشجوها .گاهی استاد میاد دنبال دانشجو و میرن با هم سر یک میز غذا میخورند این را که گفت تنم لرزید اخه من با دکتر .....سر یک میز باشم وای .....تو درسش می اندازدم

تو ترم ۴ شما گفتید چرا درس می خوانید تو این دو سال هر وقت خواستم به این سوال فکر کنم یا اینده ای ترسیم کنم موبایلم به صدا در امد پیامک بود –نه sms- دوستم بود نوشته بود کویز خوب بود ؟دروغکی بهش می گفتم بد نبود در حالی که افتضاح بود دوباره خواستم فکر کنم گوشی ام زنگ خورد فلانی بود میگفت کوییز دینامیک کیه؟ بهش گفتم اوه!!! تا دو روز دیگه!!! تازه من فردا کوییز مقاومت دارم !

اما حالا می خوام واقعا جواب بدم

وقتی در دبیرستان بودم خرخوان بودم ونتیجه میگرفتم نشون به اون نشون که وقتی کنکور را خراب کردم همه میگفتن تو کنکور .....ی رفت اما هرجوری بود ۷۰۰ شدم- قاری قران بودم – ورزش میکردم – اخر هفته خونه فامیل ها می رفتم- ۲۰:۳۰ می دیدم – فیلم می دیدم مسجدم ترک نمیشد – جلسه قرائت ترک نمیشد-نمازجمعه میرفتم ....اما وقتی به دانشگاه معتبر(!!!!!هههههه)صنعتی نایل شدم رشته مکانیک (دیگه بدتر از دانشگاش!!):

۲ سال گذشت ..........................

الان فقط یک خرخوان هستم که فقط می خوانم شاید اخر هفته بیام خونه پیش رفیقا اخرش هم مقاوت میشم ۱۶ دینامیک ۱۴ و.....(البته اساتید محترم در این ترم نظر لطف داشتند و با این نمرات کارنامه ما را مزین فرمودند. اجرکم عندالله ببخشید اجرهم عند الله )

واما بعد .....

نمی دانم یک مهندس با حقوق ۸۰۰ تومان شاغل است یا بیکار ؟

نمی دانم بیکار لیسانسی با فوق لیسانسی فرقی دارد یا نه ؟

نمی دانم تا کجا باید درس بخوانم ؟

کجا ایران اونور (خارج)؟

کی زن بگیرم (دیر و زود داره اما سوخت وسوز نداره )؟

مخارج زنم را از کجا بیارم ؟

این ها را نمی دانم اما می دانم باید بخوانم باید !!!....

چون:

۱-هیچ کار دیگه ای بلد نیستم نه حوصله نانوایی را دارم نه سرو صدای چکش و.. فعلا یه چند سالی می خوریم ومی خونیم ومی خوابیم خدا بزرگه تا چند سال دیکه انشالله اگه مشروط نشدیم تا فوق.

۲-عاشق دونستن هستم عاشق ریاضی خداییش جدی میگم

۳-دوست دارم نسل بعد از من از یک پدر و مادر تحصیل کرده برخوردار باشند

۴- وقتی خدمتکار مدرسه و راننده اتوبوس فوق دیپلم و لیسانس باشن (مخصوصا لیسانس حسابداری که اتفاقا تو راه مشهد ۲ تا راننده ولوو یکی لیسانس حسابداری بود یکی لیسانس کامپیوتر ) من اگه مهندس نباشم این کاره هم نمیشم یعنی خوب بیکار مهندس لااقل کلاسش بیشتره

۵- یک جمله شعاری –برای ارتقا فرهنگ تمدن- ٰتعادل هم زیستی با افراد جامعه -ونیاز به حیات وخدمت به کشورم –وای!!! یعنی برای پول در اوردن ونمردن از گشنگی

۶-بالا رفتن آمار با سواد ها و کمک به وزارت کشور جهت اعلام ریشه کن شدن بی سوادی به سازمان ملل!!

۷-خالی نبودن صندلی- تخت- میز و بیکار نبودن اساتید دانشگاه با توجه به اصول نگهداری تجهیزات

۸- حداقل ۴ سال :دیر تر رفتن به سربازی – در اختیار خود بودن –پول ماهیانه –دانلود رایگان –غذای (مجبورم که بگم –مزخرف سلف اما )یارانه ای و کمک به در امد واحد های تاکسی رانی مغازه دار های سبزه میدان و نظر و.. شرکت لوان نور اصفهان

۹-۹۹......................

۱۰۰- مهم ترین علت :

برگردم سر اولین جمله ام .پدر ومادرم روزانه حداقل ۸ ساعت کار می کنند تا مایحتاج زندگی من و برادرم را تامین کنند وقتی به انها بگویید چرا اینقدر تلاش میکنی ؟میگویند: دلمان خوش است که پسرمان مهندس است وبرای علم اموزی به دانشگاه رفته نه خوشگذرانی(.... بازی ) ودر اینده زحمات مارا جبران خواهد کرد و ما به او افتخار میکنیم حتی اگر روزی ۲۴ ساعت هم کار کنیم نیاز او و اینده اش را تامین میکنیم

پس من برای نه تنها خودم بلکه ازجانب پدر و مادر وهمسر(ان !!!!) و فرزندان اینده می خواهم درس بخوانم وتا انجا که توان دارم در راه موفقیت خود و کشورم و خانواده ام میجنگم چرا که جنگ امروز جنگ علمی است وجمله ی از شما حرکت ازمن برکت ..........


منتظر حضورتان در خوابگاه هستیم

اگر بی احترامی و توهینی شد واگر طولانی شد ببخشید

با خدا بون بهتر از ناخدا بودن است ............... یا علی ...................................

علی یارت


با سلام شاید سوالی که ازتون داشته باشم خنده دار بیاد اما رویم نشد حضوری بیام ازتون بپرسم. در سایت دانشکده من باب کنجکاوی داشتم لینک های اساتید را چک میکردم دیدم شما در مورد انگیزه درس خواندن سوال پرسیده اید و من پاسخ ها را خواندم . می خواهم بپرسم شما انگیزه تون چی بود؟ خواهشا بدون شعار و واقعی بگید که البته همیشه این کار را کرده اید. با تشکر

ممنون از ایمیل شما و اینکه وقت گذاشتید و مطالب سایت رو خوندید و دنبال هم میکنید. من از اول یه بچه درس خون بودم! تو دبیرستان هم بهم میگفتن که خر خونی! دانشگاه که رفتم از روز اول به یه رفیق خوب که داشتم گفتم باید شاگرد اول شیم تا بورس بگیریم و بریم خارج برا دکترا و بعد بیایم استاد دانشگاه شیم. پس درس خوندنم برای این چیزا بوده! حالا ممکنه بپرسی که چرا درس خوندی که استاد بشی! کار بهتری نبود بری سراغش؟!
راستش کارای بهتری بود که برم سراغشون! البته معمولا وقتی میگیم کارای بهتر منظور کارای با درآمد بهتره! حتی بعضی از این کارای بهتر هم خودشون میومدن سراغم!

ولی خب من هم دلم به این درس دادن و بقیه کارای استادی خوشه! همیشه فکر کردم که:
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم     موجیم که آسودگی ما عدم ماست
و آرام نگرفتن رو در کارای آموزشی و تحقیقاتی دیدم (یعنی یه جورایی موجی هستیم!). شاید تو کارای دیگه یه جورایی سکون و خمود رو میدیدم و برام روزمره میشدن! البته کارای ورزشی و هنری و فنی و .... هم میکنم که خیلی در کارای دانشگاهی جا خوش نکنم و موضوع برا آرام نگرفتن داشته باشم. اگه هنوز این جواب راضیتون نمیکنه بگید که تا جوابی براتون پیدا نکنم آروم نگیرم!!!!

موفق باشید